یک قدم دیگر
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ،۱۳۸٩  

آن روزها نمی دانستم آدم پر از سوال است.گنجینه ای است از سوالها و هرچه سوالهایش را بهتر مطرح کند راهش بازتر می شود.
وقتی دفترچه ام را روبرویم باز می کردم برایم سوال بود که این کارها چه ارتباطی با هم و با من دارند؟
آیا من همان سوالهایم هستم؟آیا من زنی در نقش همسر و مادر هستم؟آیا من فرزندی هستم که حالا بزرگ شده؟آیا من کارهایم هستم یا احوال و احساساتم هستم>
اصلا من چه هستم؟
آن روز ها این سوالات برایم به این روشنی مطرح نبود.من توده ی بی شکلی بودم که نمی توانستم بگویم کیم و چیم.اما می دانستم کارهایم در حالم موثر است.و این کارها در سه بخش خودش را نشان می داد.
دفترچه ی من شامل ثبت اوقاتم بر اساس امور "جاری/موظف و ویژه " بود که تنظیم آنها "تعادل"/"سازگاری" و "نشاط " را به ارمغان می آورد.
این ارمغان در گرو ثبت کامل و با کیفیت کارکردها و مشورت با دوستی به عنوان استاد بود.



 
در آینه ی خودم
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ خرداد ،۱۳۸٩  

از صبح دفترچه ای جلوم می گذاشتم و کارهایم را دو ساعت به دو ساهعت توش می نوشتم.گاهی از اینکه می بایست می نوشتم مثلا ٢ تا ۴ بیکار خودم خجالت می کشیدم.یا اگر صبح ساعت بیداریم دیر بود روم نمی شد بنویسم.بعد از یک هفته دستم اومد که ساعتهای شادابی ویا خستگی جسمی و یا  پرکاری و ... من چه ساعتهایی هستند و با مقایسه ی سایر دفترچه ها فهمیدم که حالا کیفیت کارهامو باید علامت گذاری بکنم.حتی کیفیت صبحانه یا مسواک یا خواب.
انگار خودم را درون آینه خودم داشتم می دیدم.حالا دیگه وقتش بود که ساعتهام رو مرتب کنم.یعنی صبحم را چطور و با چه کیفیتی و مخصوص چه کاری قرار بدم.ظهرم رو چطور.بعذد از ظهر و عصر و شب.و فهمیدم که در هر شب حداقل ١٠ دقیقه رو خودم باشم و خودم.یعنی ارتباط کامل با خودم برقرار کنم.و در درون خودم عمیقتر بشم تا در افکارم سوالهایی را پیدا کنم که ...



 
شروع نظم
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٩  

یک ماه این تمرین را انجام دادم.واقعا افکار آزار دهنده از ذهنم بیرون رفته بود.افکاری که منو از برخورد های اطرافیان آزرده خاطر می کرد.نه اینکه بگویم نگاهم به انسانها به این زودی عوض شد اما افکار وسوسه انگیزی که مرتب به آدم می گه دیدی چی بهت گفتن/دیدی تا تو رفتی تو حرفشونو قطع کردن و ... دیگه از ذهنم رفته بود و از این نظر راحت شدم.
بعد از یک ماه رفتم پیش آن استاد و گزارش حالمو دادم.گفتم:این دو سوره معجزه کرد!
اما تمرین ادامه داشت.

تمرینی که به من نشان می داد زمانهای روزانه ام چگونه هستند.و کجا وقت آزادی دارم که نمی دانم.به من نشان می داد چقدر وقت به هدر رفته دارم و کجا می توانم از زمان استفاده کنم.



 
شروع یک راه
ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٩  

من از آن روز به فکر فرو رفتم.اما همچنان سایه ی مرگ پشت سرم روی افکارم میفتاد و گویا هر شب مرا در قبری تاریک و تنها فرو می برد.
چند روز بعد به دیدن آن استاد رفتم.دوباره تا آمدم فکر کنم که از میان شلوغیهای ذهنم کدام کاغذ را بیرون بکشم او گفت.
گفت که از امروز هر روز صبح سوره های "قل اعوذ برب الناس" و "قل اعوذ برب الفلق" را بخوان تا از افکار ...پناه ببیری به خدا.
افکاری که آن روز من را احاطه کرده بود همه جزئی از وجودم بود.مثل پوست به من چسبیده بود.و پر بود از ناراحتی /از غصه خوردن/از کلافگی



 
نور چراغ قوه
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ خرداد ،۱۳۸٩  

گفت: اگر بدانی تو الان در کانون...
و من هیچوقت نفهمیدم در کدام کانونم.اما گفت:تو داری انسان تربیت می کنی(انسانی که می خواهد جانشین خدا باشد...).و بعد تمام داستانی که دلم را به شور انداخته بود را برایم دوباره تعریف کرد.داستان ارتباطاتم با دور و بری هایم و کارهای زیاد خانه و بچه ها و ...
و بعد گفت :اگر آشپزخانه ات کابینت نداشته باشد چه می شود؟لوبیا و برنج و صابون و چای و ...در هم و بر هم روی زمین می ماند بدون اینکه بتوانی در موقع لزوم پیدایشان کنی.تو چه روزی در هفته لباس می شویی؟چه روزی خانه را تمیز می کنی؟
...
این سه نقطه تعریف یک حال است از صحبت هایی که شنیده بودم.



 
 
ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

آن استاد همه ی حرفهای ذهن مرا گفت.



 
بر بالای آن تپه
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

توی خونه کسی حرف من و محمود کوچولو رو گوش نمی داد.اونها خیلی غمگین و پریشان احوال بودند.من نمی دونستم چطور با چنین خانواده و نوزاد شیرخوار و پسر کوچکم باید همراهی کنم.خودم را به شدت تنها حس می کردم.تنها و بی پشتیبان.با مادرم که حرف می زدم می گفت تو باید اونها رو درک و بهشون کمک کنی.اما من با وضعیت خودم واقعا نمی دونستم چه کار باید بکنم.

همه کار می کردم برای آرامش همسرم اما غم او بیش از این حرفها بود.و من کاملا بیچاره شده بودم.این طور فکر می کردم.مشاوری راهی را پیشنهاد کرد که موقتا بهم اعتماد به نفس می داد اما در وجودمن نوری روشن نمی کرد.تا آن روز...

آن روز پاییزی در اردوگاهی کوهستانی کلاسی تشکیل شد که مردی نه پیر و نه جوان صحبت می کرد.او هرچه در باره انسان و زندگیش در زمین گفت انگار از زبان وجود من گفت.بعد از کلاس سراغش رفتم و گفتم که خیلی حرف دارم با او بزنم.اما حتی یک کلمه هم نتوانستم بگویم.چون آنقدر ذهنم شلوغ بود که نمی دانستم از کدام گوشه اش شروع کنم.



 
نوزادی در آستانهی تولد
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩  

پسر دومم تازه به دنیا آمده بود.مادرم عمل جراحی کرده و مادرشوهرم پایش شکسته و در گچ بود.
خدا خانومی را فرستاد که از خواهر مهربانتر بود.محمدحسین زردی داشت و شیر هم به اندازه ای نبود که این بچه سیر شود.
من در خانه ی پدر شوهرم زندگی می کردم.مادر شوهرم که پایش را باز کرد پدر شوهرم عمل قلب کرد.خلاصه ما با این بچه های کوچک دائم توی بیمارستان بودیم.تا اینکه شبی پدر شوهرم بی حال شد و تمام صورت رنگ پریده اش غرق عرق بود.عرقی سرد.
ماه مرداد بود.این مرد در تمام یک ماه پس از عمل کم حرف بود و کم خوراک.بچه رو که می بردم پیشش می گفت:محمدحسینت چطوره؟با بی حالی...
وقتی می گفتم به شما سلام می کنه...می گفت :چه سلام مبارکی...
توی حالی بود که من نمی فهمیدم.اما  انگار جای دیگه ای بود.
آن شب حالش بدتر شدو به سختی نفس می کشید.
پسر ها بردنش بیمارستان.وقتی توی اورژانس بستری می شد به پسرها اصرار می کرد که مرا ببرید به خانه...سه روز بعذ هم از دنیا رفت.