گفت: اگر بدانی تو الان در کانون...
و من هیچوقت نفهمیدم در کدام کانونم.اما گفت:تو داری انسان تربیت می کنی(انسانی که می خواهد جانشین خدا باشد...).و بعد تمام داستانی که دلم را به شور انداخته بود را برایم دوباره تعریف کرد.داستان ارتباطاتم با دور و بری هایم و کارهای زیاد خانه و بچه ها و ...
و بعد گفت :اگر آشپزخانه ات کابینت نداشته باشد چه می شود؟لوبیا و برنج و صابون و چای و ...در هم و بر هم روی زمین می ماند بدون اینکه بتوانی در موقع لزوم پیدایشان کنی.تو چه روزی در هفته لباس می شویی؟چه روزی خانه را تمیز می کنی؟
...
این سه نقطه تعریف یک حال است از صحبت هایی که شنیده بودم.