توی خونه کسی حرف من و محمود کوچولو رو گوش نمی داد.اونها خیلی غمگین و پریشان احوال بودند.من نمی دونستم چطور با چنین خانواده و نوزاد شیرخوار و پسر کوچکم باید همراهی کنم.خودم را به شدت تنها حس می کردم.تنها و بی پشتیبان.با مادرم که حرف می زدم می گفت تو باید اونها رو درک و بهشون کمک کنی.اما من با وضعیت خودم واقعا نمی دونستم چه کار باید بکنم.
همه کار می کردم برای آرامش همسرم اما غم او بیش از این حرفها بود.و من کاملا بیچاره شده بودم.این طور فکر می کردم.مشاوری راهی را پیشنهاد کرد که موقتا بهم اعتماد به نفس می داد اما در وجودمن نوری روشن نمی کرد.تا آن روز...
آن روز پاییزی در اردوگاهی کوهستانی کلاسی تشکیل شد که مردی نه پیر و نه جوان صحبت می کرد.او هرچه در باره انسان و زندگیش در زمین گفت انگار از زبان وجود من گفت.بعد از کلاس سراغش رفتم و گفتم که خیلی حرف دارم با او بزنم.اما حتی یک کلمه هم نتوانستم بگویم.چون آنقدر ذهنم شلوغ بود که نمی دانستم از کدام گوشه اش شروع کنم.