من از آن روز به فکر فرو رفتم.اما همچنان سایه ی مرگ پشت سرم روی افکارم میفتاد و گویا هر شب مرا در قبری تاریک و تنها فرو می برد.
چند روز بعد به دیدن آن استاد رفتم.دوباره تا آمدم فکر کنم که از میان شلوغیهای ذهنم کدام کاغذ را بیرون بکشم او گفت.
گفت که از امروز هر روز صبح سوره های "قل اعوذ برب الناس" و "قل اعوذ برب الفلق" را بخوان تا از افکار ...پناه ببیری به خدا.
افکاری که آن روز من را احاطه کرده بود همه جزئی از وجودم بود.مثل پوست به من چسبیده بود.و پر بود از ناراحتی /از غصه خوردن/از کلافگی